السيد الطباطبائي ( مترجم : گرامى )

36

آغاز فلسفه ( ترجمه بداية الحكمه ) ( فارسى )

برابر وجود است غير وجود خواهد بود و گفتيم كه وجود غيرى در برابر خود ندارد . ممكن است بگوييم : پس چرا مىگويند : « هر ممكن الوجودى يك شخصيت مزدوج است و مركب از ماهيت و وجود مىباشد ؟ ! اين خود عين جزئيت براى چيزى است . » ولى توجه داشته باشيد كه اين جمله معروف ، فقط يك اعتبار عقلى است كه ملازمه وجود امكانى و ماهيت را مىرساند ، و معنايش اين است كه هر وجود امكانى ، محدود است . نه اين‌كه چيزى داريم كه مركب از دو جزء اصيل محقق ( وجود و ماهيت ) باشد . پيش از اين گفتيم كه اصالت وجود و ماهيت هر دو با هم امكان ندارد . يك واحد خارجى دو تا نمىشود . و از جمله اين‌كه وجود ، خود ، مركب نيست و جزء ندارد ، زيرا سه گونه جزء بيشتر نداريم كه هيچ يك در وجود امكان ندارد : 1 . جزء عقلى يعنى اجزاى ماهيت و ذات يك شىء ، يعنى جنس و فصل ، 2 . جزء خارجى كه در ذات اجزاى خارجى يك شىء وجود دارد يعنى ماده و صورت ( هر جزء خارجى جسم مادى ، متشكل از يك حالت فعلى است كه صورت نام دارد و يك حامل استعداد براى حالات و فعليات بعدى كه ماده و هيولى نام دارد ) . 3 . جزء مقدارى كه بيان كننده كميت شىء است مثل اجزاى خط و سطح و شكل هندسى جسم . روشن است كه وجود هيچ يك از اين اجزاء را ندارد ، جزء عقلى ندارد ، زيرا اگر وجود اجزاى عقلى يعنى جنس و فصل را داشته باشد سؤال مىكنيم جنس وجود كه ما فوق اوست و شامل او و چيزهاى ديگر است چيست ؟ اگر جنس ما فوقش هم وجود است مىپرسيم فصلش چيست ؟ هر چه باشد بايد كارش تقسيم جنس و تحصل جنس باشد نه قوام ماهوى جنس ، ( در منطق خوانده‌ايد كه كار فصل فقط تقسيم جنس به انواع گوناگون و تحصل وجودى جنس به وسيله آن است ) ولى وجود كه خود عين تحصل است مفيد تحصّل بودن آن عين مقوم ماهوى بودن آن است ، يعنى جنسى كه خود ، وجود است در تحصل هيچ گونه